« بسیجی هشت ساله »
محله ی نیروگاه قم را همه ی روحانیون خوب می شناسند. سه دهه قبل که دوران نوجوانی را تجربه نکرده بودم، همان زمانی بود که بسیج با ایستگاه های بازرسی و گشت های شبانه ی خیابانی برای آرامش و آسایش مردم تعریف می شد.
دانش آموزی چون من - که پدرم از زندان رفته های قبل از انقلاب بود - برای ثبت نام در بسیج محله انگیزه های زیادی داشت. خدا حفظ کند آقای « علی نظری » را که رو به روی مسجد امام حسین (ع) الکتریکی داشت. او بیشتر وقتش صرف بسیج مسجد و پایگاه آن می شد.
وقتی برای ثبت نام رفتم خیلی موافق نبود. می گفت کار بسیج مربوط به بزرگتر هاست. کار بچه ها نیست. به هر حال به وساطت « علی اکبر قربانی » جزو بسیجی ها قرار گرفتم، اما قول دادم فقط در تعطیلات برای نگهبانی بروم تا برای مدرسه مشکلی پیش نیاید.
شب هایی که در خیابان های 18 متری قدس و کوچه های محله مثل ده متری ابوذر و سلمان فارسی با یکی دو نفر از بسیجی های بزرگ تر قدم می زدم احساس غرور می کردم. بچه های نگهبان هرگز حاضر نشدند اسلحه را به دستم بدهند. حق داشتند اسلحه قدش از من بزرگ تر بود.
« بسیجی چهارده ساله »
سال ها بعد (1365ش) که به چهاردهمین سال زندگی نزدیک می شدم،از پدر خواستم وساطت کند به جبه بروم. او مدیر کل ارشاد گیلان بود و می توانست از فرمانده ی سپاه (ژفره) بخواهد مرا برای جبهه ثبت نام کنند.
خانه ی ما در محله ی « استقامت » رشت بود. برای ثبت نام در پایگاه « حافظ آباد رشت » مدارک لازم را بردم. گفتند باید رضایت نامه ای از پدرم ببرم. از ایشان خواستم رضایت نامه ای بنویسد. بی درنگ نوشت و من آن کاغذ را با دوچرخه ای که داشتم به سرعت بردم پیش مسؤولان پایگاه.
کسی که ورقه را گرفته بود گفت: می دانی در برگ رضایت نامه پدرتان چه نوشته است؟
گفتم: نه.
برایم خواند: « من آماده ی تشییع جنازه ی رضا هستم. »
به هر حال نتوانستم به جبهه بروم. علتش این بود که سردار « ژفره » حاضر نشد وساطت پدرم را بپذیرد و به خاطر سن کمم حاضر به اعزامم نشدند.
مدتی بعد به قم رفتم. به بهانه ی ادامه ی تحصیل در دبیرستان های قم. در دبیرستان شهید صدر، ثبت نام کردم و یک ماه از سال تحصیلی نگذشته، رفتم بسیج دانش آموزی قم تا یک بار دیگر برای اعزام به جبهه تلاش کنم.
آن موقع بسیج دانش آموزی اول بلوار امین بود. جایی که الآن خیابان جمهوری اسلامی نام دارد. روزی بود که تمام غم ها و شادی ها یک جا در دلم جمع شد. رفتم اتاق مسؤول بسیج دانش آموزی برای ثبت نام. بعد از کلی پافشاری با عصبانیت به من گفت: « تو توان بلند کردن اسلحه را هم نداری. آن وقت می خواهی جبهه بروی؟ »
گریه ام گرفته بود. خواستم اشکم را که بر صورتم دویده بود پنهان کنم. اما نشد. با یأس برگشتم از اتاق بیرون بیایم. اولین قدم را که برداشتم صدایم زد. گفت:« مدارک آورده ای؟ من مقدمات اعزام را فراهم می کنم، اما باید ببینم برای آموزش کی شما را خواهند فرستاد. »
یک ماه نگذشته بود که برای آموزش به « پادگان 21 حمزه سید الشهداء » اعزام شدیم. بعد از قریب دو ماه آموزش با قطار به جبهه اعزام شدم.
« لشکر علی بن ابی طالب قم. گردان مالک اشتر. یادش به خیر. »